|
حباب همه چی توقشنگترین لحظه از بین میره.درست مثل یه حباب. . .
| ||||||
|
تمام رازهای من . . تمام حرف های من، . . جمع میشود دریک قطره اشک... چه راز دار خوبیست بالش. . . *مرسده
پس
زندگی همین قدر بود ؟
گروس عبدالملکیان می گذارد صبح همان طور چروک بماند از دیشب.
می ایستد رو به روی پنجره،
می
گذارد مرگ از دهانش پایین برود
بچرخد در سَرسَرای سینه اش
شیر ِ خون را باز بگذارد،
یادش برود..
می گذارد باد
بیاید
پیراهن افتاده بر صندلی را
بپوشد،
برود.
می گذارد گلدان ها
یک بار هم شده
هرطور دوست داشته باشند خشک
شوند.
می ایستد رو به روی آسمان
دست می کشد به موهایش
می گوید:
پریدن، ربطی به بال ندارد؛
دل می خواهد... *گروس عبد الملکیان
سکوت نکن . . . سکوت تو، تازیانه ایست که بر تن من فرود می آید ومن حتی دیگر آخ هم نمیگویم. می خواهم برخیزم که تیغ بوته های تردید، دستانم را می برد. زمین ، سرخ میشود ومن سرم پراست از صدای تازیانه . . . سکوت تو . . . . . . . . . . . . *مرسده حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد
و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده..
حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند - یک نفر با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه هایش - تو را دوست میداشت. . . منبع:؟ |
||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||